۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

صادق هدایت ـ هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی (13)



*
13

*

24 نوامبر 46 [3 آذر 1325]

یا حق
کاغذ اخیر و نمونة غلط گیری سوم که توسط جرجانی فرستاده‌بودید رسید. بعد از مرور به چند غلط مطبعه برخوردم که روی نسخه نوشته‌ام ولیکن تصور می‌کنم خیلی دیر باشد و کار از کار گذشته. سعی می‌کنم توسط مفتاح بفرستم و چند سطر از آخر پردة اول افتاده داشت که اضافه کردم. رویهمرفته بسیار خوب چاپ شده‌است و البته غلط گیری آن کار آسانی نبوده. آن چند سطر که افتاده ممکن است در همینجا چاپ بکنم و میان صفحه بگذارم. غلطهای دیگر را می‌شود تراشید و یا درست کرد.
آدرس شما دوباره عوض شده. گمان می‌کنم همان پست رستانت بهتر بود.
اوضاع اینجا تعریفی ندارد. رهبر کل بعد از چند روز خرغلت زدن در املاک دوباره برگشت با خط و نشانهای تازه. البته گـُه کاری خود را خواهدکرد.
به مفتاح سفارش کردم که چند شماره از آخرین روزنامه‌ها با خودش بیاورد. میان روزنامه‌ها "ایران ما" نسبتاً بهتر است. "رهبر" همان گله‌های مادرقاسمی را می‌کند. هنوز روزنامه‌های چپ توقیف نشده‌اند اما احتمالش می‌رود. به هر حال فرستادن دنبالة مقاله هیچ ضرری ندارد و به طور آشکار وضعیت معلوم نیست. برگشتن به ایران هیچ صلاح نیست و پشیمانی خواهد داشت. به هر جوری شده باید سوخت و ساخت.
روزهای حرکت پست هوایی به هم خورده و درست معلوم نیست و ما هم در انتظار مرگ روزها را به شب می‌آوریم و توی این کثافت غوطه‌وریم بی آنکه امیدی به روزهای بهتر در آینده داشته‌باشیم و یا اعتقادی به زندگی بعد از مرگ. هوای اینجا هم کم‌کم دارد سرد و موذی می‌شود و عجالتاً زهر خودش را به ما ریخته. به رفقا سلام می‌رسانم. البته مقصود دشتی نیست.
قربانت

امضاء

___________________________________

(از توضیحات کتاب)
"رهبر کل" ، مقصود احمد قوام، نخست وزیر و رهبر کل حزب دموکرات ایران است.
"ایران ما" به صاحب امتیازی جهانگیر تفضلی، در آن زمان از روزنامه های همگام حزب توده بوده‌است. (تأسیس: 1322)
"دشتی" ، اشاره به علی دشتی است.


.


۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

صادق هدایت ـ هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی (12)



*
12

*

تهران، 17 نوامبر 46 [26 آبان 1325]

یا حق
مدتی بود که کاغذی نفرستاده‌بودید و گمان می‌کردم رنجشی تولید شده و یا اتفاقی افتاده و یا مسافرتی کرده‌اید چون [حسن] رضوی گفت که مبتلا به گریپ هستید و جرجانی گفت که مأموریت سیاری گرفته‌اید. به هر حال دیشب جلو کتابخانة دانش به آقای جرجانی بر خوردم و چندین کاغذ به من داد: دو تا از هویداها و دو تا از سرکار.
چاپ مقالات "میراث هیتلر" مدتی است که تمام شده. از قراری که در ادارة روزنامه به من گفتند شماره‌های "رهبر" را مرتباً به آدرستان فرستاده‌اند و ذبیح هم این مطلب را تأئید کرد. یک دوره هم من با پست زمینی فرستادم اما به همان آدرس قدیم است. مگر خانه را عوض کرده‌اید؟ البته چاپ این مقالات بی غلط نیست و با وجود دقتی که شد با حروف شکسته مثل تمام روزنامه چاپ شد. از عکسها نتوانستند استفاده بکنند و آنها را نامرتب چاپ کردند و بعد هم آنها را به جرجانی تحویل دادم، اما رویهمرفته تمام کسانی که این مقالات را خواندند تعریف می‌کردند و تصدیق داشتند که مطالب آن کاملاً originale [ابتکاری] بود وانگهی این همه مخبر روزنامه به اروپا رفته‌اند تا حالا یکی از آنها یک صفحه مطلب حسابی نفرستاده چه برسد راجع به آلمان بعد از جنگ. این عقیدة کسانی است که من با آنها برخورد کرده‌ام. دیگران را نمی‌دانم. ذبیح معتقد بود که علیحده چاپ بشود اما چون ناقص بود نمی‌شد دست به این کار زد. در اینصورت می‌شود از عکسها استفادة بیشتری کرد. باقی اخبار که رسید می‌شود فکری برایش کرد اما اگر تا آنوقت روزنامه‌ای در میان باشد! چون از قراری که بویش می‌آید عنقریب دولت خیال دارد دسته گل دیگری روی آب بدهد: گویا تصمیم دارند بهانه بگیرند و با تمام قوای دولت شاهنشاهی به آذربایجان حمله بکنند و یک نظامی نکره هم همه کاره بشود در اینصورت تمام احزاب و روزنامه‌ها درش تخته می‌شود و شاید بسیاری از موجودات را هم سمبل بکنند. در هر صورت در این چاهک خلا همه جور کثافتکاری ممکن است.
نمونة چاپ کتاب که پیش جرجانی است من هنوز ندیده‌ام. رویهمرفته فلسفة چاپ این هرزگی را با این مخارج هنگفت من نفهمیدم. البته باید تصدیق بکنید که بیشتر خودتان خواسته‌اید تفریح بکنید و عباس هویدا نوشته‌بود که خیال دارید از J. Eiffel [ژ. افل] کاریکاتور بخواهید. این دیگر comble [بیش از اندازه] است چون قطعاً قیمت کمرشکنی خواهد خواست و من هیچ صلاح نمی‌دانم که تا این حد زیاده‌روی بکنید وانگهی اخیراً در تهران تئاتری چاپ شده که موضوع را از روی همین پیس گرفته و بیشتر "de'veloppe کرده" [بسط داده] و منتشر هم شده‌است. "بعثه الاسلامی" را تا حالا نتوانستم بفرستم. جمشید مفتاح بالأخره موفق شد که اجازة حرکت را بگیرد و محتمل است تا هفتة دیگر مسافرت کند و گویا به پاریس خواهد آمد. کتاب را به او می‌دهم بیاورد.
کاغذ فریدون هویدا یک Symphonie merde [سمفونی گُه] بود. ظاهراً خیلی ناراضی است. گویا از فرنگ توقع زیادی داشته. نمی‌دانسته که همه جا گـُه است. کتابهایی که عباس هویدا فرستاده‌بود به من نرسیده. Etre et Ne'ant [هستی و نیستی] سارتر را دکتر مهدوی برای فردید فرستاده‌است. از قول من به آنها سلام برسانید. یکنفر سویسی که اظهار آشنایی با سپهبدی و شما کرده برایم کاغذ فرستاده. اسمش P.J.de Menasce است. شبیه ایتالیایی. خواهش می‌کنم تلفظش را بنویسید.

زیاده قربانت
امضاء

.

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

صادق هدایت ـ هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی (11)



*
11

*

تهران، 17 اکتبر 46 [پنجشنبه،25 مهر 1325]

یا حق
کاغذی که به تاریخ اول اکتبر [9 مهر] بود به اضافة پاکت دنبالة "میراث هیتلر" و کاغذی برای اسکندری اخیراً رسید. آن دو کاغذ را به توسط قریشی فرستادم اما تعجب کردم که کاغذهایم آنقدر دیر می‌رسد چون تاکنون هرچه کاغذ فرستاده‌ام شخصاً در پستخانه سفارشی هوایی کرده‌ام و قبض گرفته‌ام. نمی‌دانستم که حتی پست ما غیر از آدمیزاد است. شاید کاغذها سانسور هم می‌شود. هیچ استبعادی ندارد. مملکت گل و بلبل است. شاید بعضی از کاغذها هم اصلاً نرسد! به هر حال چون روز شنبه تعطیل بود سعی می‌کنم اگر قبول کنند این کاغذ را امروز به پست بدهم به اضافة مقداری روزنامة رهبر که با پست زمینی می‌فرستم.
با وجودی که سفارش زیاد کردم مقالاتی که فرستاده‌بودید خوب چاپ نشد. کلیشه‌ها هم که مال چاپ رنگی بود و عکسهایی هم که کلیشه شد بی‌ترتیب چاپ شد. کلیشه‌های ساخته شده را از ادارة روزنامه می‌گیرم و به آقای جرجانی تحویل می‌دهم. البته مسبوقید که آقای جرجانی یک هفته است در تهران می‌باشد.
رسالة "بعثه الاسلامیه" را که خواسته‌بودید نسخة منحصر به فرد آنرا پیچیده‌ام و مترصد هستم به شخص مطمئنی بدهم که برایتان بیاورد. آقای جرجانی گفتند کسی را سراغ دارند که با سفارشنامه همین روزها عازم پاریس است و پیش سرکار خواهد آمد. اگر ممکن شد به توسط ایشان خواهم فرستاد. چون از موضوع آن زیاد خوشم نمی‌آید، اگر بنا شد چاپ کنید بی اسم باشد و البته اصلاحات لازم را در آن خواهید کرد تا زیاده از حد پولتان به هدر نرفته باشد.
چند روز پیش رضوی هم وارد شد و دو نسخه رونویس آن حکایتهای فرانسه را برایم آورد و مجملی هم از سرگذشت خودش تعریف کرد. از قرار معلوم سرکار کنج عزلت اختیار کرده‌اید و مشغول مطالعه هستید و من مطمئنم گردشی که او در مدت یکماه در فرانسه کرده شما نصف آنرا نکرده‌اید. به هر حال باقی "میراث هیتلر" را اگر ممکن است زودتر بفرستید چون عنقریب تمام خواهد شد.
از قراری که شنیدم دولت با دزدان مسلح قشقایی کنار آمد و آنرا نهضت دموکراتیک تشخیص داد. از اول هم پیدا بود که کاسه زیر نیمکاسه است و در نظر دارند کاریکاتور آذربایجان را در جنوب به دست دزدان درست بکنند. من از اوضاع هیچ سر در نمی‌آورم. راستش خسته شده‌ام و اصلاً روزنامه هم نمی‌خوانم اما از سکوت "توده" بیشتر تعجب می‌کنم. نهضت آذربایجان به هر جور و با هر قوه و به دست هر کس درست شده اقلاً نهضت پیشرو است و اصلاحاتی که در آنجا کرده‌اند به درد باقی مملکت می‌خورد اما نمی‌دانم گردنه گیران و دزدان معروف که عدة زیادی از مردم را به کشتن دادند چه اصلاح و چه کاری را از پیش خواهند برد؟ به درک هرچه می‌خواهد بشود! مملکتی که به جز مسئولیتش هیچ چیز دیگرش نصیب ما نشده و روز به روز در این لجن بیشتر باید فرو رفت!
راستی نمی‌دانم Muse'e de l'Homme [موزة بشر] را در پاریس دیده‌اید یا نه؟ اگر توضیحاتی راجع به آن چاپ شده یا انتشاراتی دارد به طور نمونه برایم بفرستید.
از قول من به خانمتان و به آقایان عباس و فریدون هویدا سلام برسانید.
زیاده قربانت
امضاء


__________________________________

(از توضیحات کتاب)
"میراث هیتلر"، اشاره به مقالاتی است که نخست در "رهبر" و پس از توقیف این روزنامه در "نامة مردم" که جانشین آن یک شد به چاپ رسیده‌است.

.

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

صادق هدایت ـ هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی (10)



*
10

*

2 اکتبر 46 [10 مهر 1325]

قربانت
کاغذی هفتة قبل فرستادم اما بعد از آنکه پرسیدم معلوم شد یکشنبة آینده پست فرانسه حرکت خواهدکرد. از این قرار با همین کاغذ خواهد رسید. مقالاتی که فرستاده‌بودید در سه چهار شمارة "رهبر" چاپ شده که با پست فرستادم. البته چنان که انتظار می‌رفت خوش‌چاپ و بی غلط نیست. کار، کار مسلمان آباد است اما مطلبی که تولید اشکال کرده کلیشه‌هایی است که ساخته فرستاده‌اید. هر کدام از آنها 4عدد است که گویا برای 4 رنگ ساخته شده و به درد روزنامه نمی‌خورد. حالا قرار شده آنرا به متخصص نشان بدهند تا شاید از کلیشة سیاه آن استفاده بشود.
امروز جشن پنجمین سال حزب توده است، به این مناسبت تا دو سه روز جشن خواهند گرفت و طبیعتاً روزنامة رهبر تعطیل خواهد شد. تاکنون از عکسهایی که فرستاده‌بودید استفاده نشده اما از این به بعد استفاده خواهد شد. رئیس‌الوزراهای روزنامه منتظر باقی خبر هستند.
دیروز [تهمورس] آدمیت را دیدم که به عنوان مرخصی از مسکو آمده‌است. اظهار کرد که در "اطلاعات" خوانده (ده دوازده روز قبل) که سرکار را برای نمایندگی عقد قرارداد ایران و بلژیک در نظر گرفته‌اند. من این روزنامه را نخواندم و از کس دیگری هم نشنیده‌بودم. نمی‌دانم چرا هر کاری که برایتان می‌خواهند بکنند قرعه به نام بلژیک در می‌آید! رویهمرفته اگر کار رسمی بدهند که حقوق کافی داشته‌باشد بلژیک هم بد نیست اما نه آتاشة تجارتی که به درد تاجر پولدار می‌خورد تا بتواند از این عنوان لفت و لیس بکند.
جای شما خالی، مثل اغلب اوقات، دیشب را در باغ انجوی در شمران به سر بردم و هنوز خواب‌آلود هستم. دکتر حکمت هم آنجا بود و سلام مخلصانه رسانید. از جرجانی هیچ خبری ندارم.
طرف جنوب، البته از دولت سر تشویق مرکز، بسیار شلوغ و درهم برهم است. شهر خرابة بوشهر که هر دلو آب شیرین در آنجا یک تومان خرید و فروش می‌شد در محاصره است و بمباران هم شده. البته از این به بعد جزو شهرهای تاریخی به شمار خواهد رفت.
حزب توده امروز را به عنوان جشن مهرگان عید می‌گیرد. مجلة سخن (4) در همین هفته منتشر خواهد شد.
بچه‌ها همه سلامتند و سلام و دعا می‌رسانند.

زیاده قربانت
امضاء

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آتاشه ــ 'Attache اتاشه: وابسته، کارمند سفارتخانه که دارای مأموریت مخصوص باشد. (فرهنگ فارسی عمید)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(از توضیحات کتاب)
بمباران بوشهر اشاره به "قیام عشایر جنوب" است کم و بیش به اشارة حکومت مرکزی و در اعتراض به اوضاع آذربایجان و کردستان. قیام عشایر جنوب در اول شهریور آغاز شد و تا 24 مهر ادامه یافت. در اول مهر ماه، عشایر جنوب شهر بوشهر را به تصرف خویش در آوردند.



۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

صادق هدایت ـ هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی (9)



*
9

*

30 اوت 46 [8 شهریور 1325]

یا هو
کاغذ اخیری که از فرانکفورت فرستاده‌بودید اما تمبر فرانسه داشت رسید. چندی است که جرجانی به مأموریت به اصفهان رفته، گویا در آنجا دو ماه ماندگار خواهدبود. قبل از رفتن کتاب معروف Ulysse [اولیس] را به من داد. همانطور که مژده داده‌بودید جلد شیک اما ناراحتی دارد چون کلفت است و به اشکال می‌شود خواند، با وجود این تا حالا نصفش را خوانده‌ام. شکی نیست که این کتاب یکی از شاهکارهای انگشت‌نمای ادبیات است و راههای بسیاری به نویسندگان بعد از خودش نشان داده و هنوز هم خیلیها از رویش گرده بر می‌دارند اما خواندنش کار آسانی نیست و فهمش کار مشکلتری است. من که نمی‌توانم چنین ادعایی را داشته‌باشم ولی مطلبی که آشکار است نویسندة وحشتناک نکره‌ای دارد که شوخی بردار نیست. متأسفانه الآن وضعم جوری شده که فرصت مناسبی برای خواندن ندارم و بیشتر اوقات به بطالت می‌گذرد. تأسف بیجایی بود!
راجع به یادداشتهایی که از آلمان خواهید فرستاد خوبست توضیحات مفصل در بارة آنها بدهید که بعد به اشکال برنخورد. مثلاً اینکه با اسم چاپ بشود یا نه ــ برای روزنامه یا مجلة بخصوصی است و یا در هر جا چاپ بشود مانعی ندارد؟ چون ممکن است به جای "رهبر" در مجلة "مردم" که به جای روزنامة "مردم" چاپ می‌شود منتشر شود.
لابد از فریدون ابراهیمی و خامه‌ای که به عنوان خبرنگار به کنفرانس پاریس آمده‌اند ملاقات کرده‌اید و اوضاع اینجا را مفصلاً شرح داده‌اند.
در کاغذ قبل هم نوشته‌بودم که حسن رضوی به لندن رفته و بیخیال نبود گریزی به فرانسه بزند. هفتة پیش هم فریدون هویدا با نمایندة ایران به پاریس آمد. البته خبر مضحکی بود چون مسلماً قبل از رسیدن این کاغذ با او ملاقات کرده‌اید. یک نسخه "افسانة آفرینش" را که خواسته‌بودید توسط او برایتان فرستادم. اگر تصمیم چاپ آنرا داشته‌باشید ممکن است یک پاکنویس دقیق برایتان بفرستم اما این کار به نظرم خیلی گران تمام می‌شود.
از 'Henri Masse [هانری ماسه] و Lescot [لسکو] چه خبری دارید؟ هانری ماسه مشغول چه کاری است؟ اگر او را دیدید سلام مرا برسانید.
این کاغذ لابد بعد از مراجعت از آلمان خواهد رسید. اتفاقاً جایی که بیش از همه جا در اروپا مایل به دیدنش بودم آلمان بود. البته اگر می‌شد آزادانه به همة مناطق آن مسافرت کرد. اینهم از آرزوهای جوانی است.
بچه‌ها همه قبراق و سلامتند مثل سال پیش، مثل چند سال بعد. چیز تازه‌ای نیست.

قربانت
امضاء


۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

صادق هدایت ـ هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی (7 و 8)



*
7
*

تهران، 14 ژوئیه 46 [23 تیر 1325]

یا حق
از قرار معلوم کاغذی که هفتة پیش فرستادم با پست پس‌فردا حرکت خواهدکرد. راجع به موضوعی که اشاره کرده‌بودم تحقیقات کردم. رحمت الهی گفت که آقای حالتی (با مشخصات بلند و موی بور) که گویا نسبتی با سرکار دارد گفته‌بود که در دیوان کیفر (!)، نمی‌دانم عنوان درست است یا نه، به هر حال، مؤمن خیراندیشی به جرم نسبت "عنعناتی" مشغول دوسیه سازی برای سرکار بوده. جرجانی معتقد است که این موضوع به کلی احمقانه و غیرقابل قبول است گویا در اثر تحقیقات هم به همین نتیجه رسیدند. متأسفانه آقای حالتی به مسافرت رفته‌اند و تحقیقات بیشتری میسر نیست. احتمال دارد که چون صحبت کاری برایتان پیش آمده دشمنی خواسته انگشت توی شیر بزند وگرنه بسیاری ار عنعناتیهای دو آتشه، امروزه مصدر امور هستند و این تهمت بسیار بچگانه به نظر می‌آید.
لابد اطلاع دارید که میسیونی به ریاست مظفر فیروز به آذربایجان رفت و دیشب رادیو مژده داد که قضایا به طور مسالمت‌آمیز خاتمه یافت.
توی کافه در ضمن صحبت، خانلری به جرجانی می‌گفت که سرداری نامی به او گفته‌است که برای شما در آنجا کار درست شده و جرجانی هم تصدیق کرد. دیگر از خبرهای محلی که در پروگرام فرانسة رادیو تهران هم گفته‌شد ورود آقای رهنما به عنوان مرخصی است. من هیچ حوصلة ملاقاتش را ندارم. گویا دکتر رضوی هم همین روزها خواهدآمد. ذبیح را در خیابان دیدم اظهار می‌کرد که روزنامه‌ها را مرتب فرستاده‌است.
مطلب دیگری که می‌خواستم بنویسم اینست که پرویزی (جوان لنگ دراز شیرازی که در کافه می‌آمد) خیال دارد از فرانسه کتاب وارد بکند و شاید با همین پست برایتان کاغذی بفرستد. آیا ممکن است او را معرفی و راهنمایی بکنید؟ یعنی با شرایط قابل توجه. اگر دکتر رضوی آمد نظر او را هم می‌پرسم.
عجالتاً گرما شروع شده و اتاق جدیدم که میان صحراست به مثابة دالان جهنم است به طوری که مگس و پشه جرائت ورود در آنرا ندارند و غش می‌کنند باید با کاهگل و گلاب آنها را به هوش بیاورم.
رضوی نفت می‌خواست یکی دو ماه برود به انگلیس، اجازه‌اش ندادند بعد دست و پا کرد به فرانسه برود، آنجا هم سرش به سنگ خورد. تا حالا به توسط او چند بسته اغذیه فرستادم نمی‌دانم رسیده‌است یا نه؟ گویا مجلة پیام نو را هم به آدرستان می‌فرستند. از قول من به خانمتان سلام بسیار برسانید.
زیاده قربانت
امضاء

___________________________________

(از توضیحات کتاب):

مظفر فیروز در آن زمان معاون نخست‌وزیر بود و برای مذاکره به آذربایجان رفته‌بود. نگ. : دولتشاه فیروز (مهین)، "مظفر فیروز: زندگی سیاسی و اجتماعی شاهزاده مظفرالدین میرزا فیروز بر پایة یادداشتهای خود او" ، پاریس،1990، ص650.
====
در زمان جنگ جهانی دوم و در سالهای نخستین پس از آن، در فرانسه هم همچون دیگر کشورهای اروپایی، کمبود و کمیابی محصولات و کالاها همه‌گیر بود و دولت می‌کوشید با اتخاذ سیاستهای مختلف و از جمله با جیره‌بندی کالاها بر این مشکلات پیروز آید. فرستادن بسته‌های خوراکی و برنج از سوی هدایت هم به منظور تخفیف مشکلات دوست خود بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


*
8
*

25 ژوئیه 46 [3 مرداد 1325]

یا حق
کاغذها و کتاب Picasso [پیکاسو] که توسط دکتر رضوی فرستاده‌بودید و همچنین کتابهایی که هویدا به توسط او فرستاده‌بود به صاحبانش رساندم ولیکن بارانی مرحمتی در گمرک مفقود شده‌بود. جرجانی هم 14 جلد از کتابهایی که اخیراً فرستاده‌بودید به من داد. این دفعه کتابها خیلی برگزیده و قابل توجه بود. سه جلد Miller [هانری میلر] را خواندم. خیلی 'originalite [اصالت] دارد اما متأسفانه به یادداشتهای جنده‌بازی خود بیش از اندازه اهمیت می‌دهد. کتاب Mikhailov [میخائیلوف] را هم به طبری دادم. البته بیشتر کتابهایی که فرستاده‌اید نه همة آنها، چون مقداری از آنها تاکنون از دستم رفته‌است، به رسم امانت پیش من خواهدبود چون عدة آنها از حد تحفه و تعارف بسیار تجاوز کرده‌است. مجلة Pense'e و France-URSS [فرانسه-اتحاد شوروی] را انجمن فرهنگی دریافت داشت و حاضر است مخارج آبونمان آنرا به هر نحوی که ممکن باشد بپردازد. اما کتاب Ulysse [اولیس] که مطمئنم قیمت کمرشکنی داشته و نوشته‌بودید که فرستاده شده. علت این فداکاری را ندانستم چون دکتر رضوی هم آنرا خریده‌است و قرار است با کتابهایش برسد در اینصورت خرج زیادی کرده‌اید. رضوی نفت به عنوان مرخصی دو ماهه به لندن رفته‌است. گمان می‌کنم به طور یقین به پاریس هم سری بزند و البته با ایشان ملاقات خواهیدکرد.
چون شنیده‌ام که کاری در بروکسل گرفته‌اید تصور می‌کردم که آدرس پاریس تغییر خواهدکرد. عجالتاً من به همان عنوان Post Restante [پست رستانت] کاغذهایم را می‌فرستم، لابد در صورت مسافرت ترتیبش را خودتان می‌دهید.
از قراری که [امیرعباس] هویدا نوشته‌بود با او هم منزل هستید اما او هم خیال دارد به آلمان برود. نمی‌دانم مدت مسافرتش کوتاه است و یا به درازا خواهدکشید.
تا دو سه هفته پیش، تابستان تهران خیلی خوب بود اما یکدفعه شروع به گرم شدن کرده‌است. در اتاق من که میان بیابان و دارای 38 یا 39 درجه حرارت است حتی خواندن کتاب دیگر مقدور نیست و بیشتر وقت خودم را در کافة فردوس می‌گذرانم.
مقالاتی که نوشته‌بودید خواهیدفرستاد ممکن است که از سطح روزنامه زیادتر باشد در اینصورت می‌خواستم کسب اجازه بکنم که آیا ممکن است در مجلة سخن چاپ بشود یا نه؟ عجالتاً مجلة سخن یکماه تابستان را تعطیل کرده و بعد هم معلوم نیست چه بشود.
راجع به چاپ "افسانة آفرینش" مخالفتی ندارم اما با این گرانی گمان می‌کنم خرج هنگفتی بردارد و در اینصورت تعجیلی در چاپ آن نیست. به هر حال هر وقت وسیله فراهم شد یک نسخه از آنرا خواهم فرستاد.
چند روز است که لوئی سایان به تهران آمده و به اصفهان و چالوس و تبریز مسافرت کرده. لابد در روزنامه‌ها شرح مفصل آنرا خوانده‌اید. چیزی که باعث امیدواری است معلوم می‌شود که به میهن وحشتناک ما هم دارند زورکی اهمیت می‌دهند. البته استفاده از آن بسیار بجاست تا حزب مسخرة دموکرات تهران چه آشی برایمان پخته‌باشد. عجالتاً وضعیت بسیار درهم و برهم است و به طور صریح نمی‌شود گفت که از این میان چه بیرون خواهد آمد.
از قول من به خانمتان و آقای [امیرعباس] هویدا سلام برسانید.
زیاده قربانت
امضاء

_____________________________________________

(از توضیحات کتاب):

لوئی سایان، دبیر کل سندیکای جهانی کارگران، در پی اعتصاب خونین کارگران نفت در خوزستان به ایران آمد (29/4/1325) و تا 7/5/1325 در ایران بود.
====
غرض هدایت از "حزب مسخرة دموکرات تهران"، حزبی است که احمد قوام، نخست وزیر، در 8 تیر 1325 تشکیل داد و بر آن "حزب دموکرات ایران" نام نهاد. این حزب اهرم اجرایی مقاصد و برنامه‌های سیاسی قوام بود که خود نیز رهبر آن بود.

.



۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

صادق هدایت ـ هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی (6)



*
6
*

46 ژوئن 28 [7 تیر 1325]

یا حق
راجع به آن موضوعی که در کاغذ قبلی نوشته‌بودم تحقیقات بیشتری شد گویا قضیه مربوط به یک سفتة تجارتی در وجه سرکار بوده و طرف از غیاب سرکار استفاده کرده و ادعای جعل سند نموده و بعد به اخوی بزرگتان، آقای سرهنگ مراجعه شده. به طوری که آقای جرجانی اظهار داشتند موضوع قابل ذکر نیست.
اخیراً به توسط دکتر بدیع کاغذی به انضمام چند کتاب از طرف آقای هویدا رسید. از کتابهای مرحمتی بسیار متشکرم ولی در کاغذشان به دو مطلب اشاره کرده‌بودند یکی موضوع دعوت من به پاریس برای یکی دو ماه و دیگری شرکت در گفتار فارسی رادیو پاریس. ازین حسن نظر بسیار متشکرم اما متأسفانه حوصلة هیچکدام را ندارم. از مسافرت رسمی و نطق و اینجور چیزها عقم می‌نشیند و نمی‌خواهم article پروپاگاند [کالای تبلیغاتی] بشوم. اگرچه دو سه روز است که این بلا به سرم آمده: لابد اطلاع دارید که انجمن فرهنگی ایران و شوروی، کنگرة شعرا و نویسندگان درست کرده و دو سه روز است که در آنجا حاضر می‌شوم. مخصوصاً دیروز به قدری بغل گوشم شعر خواندند که هنوز سرم گیج می‌رود. شعر فارسی هم مثل موزیکش نمی‌دانم چه اثر خسته کننده‌ای در من می‌گذارد چون حس می‌کنم که physiologiquement [از نظر جسمی] ناخوشم کرده‌است.
قبل از کنگره در دعوتی که در انجمن وُکس شده‌بود با آقای رهنما برخورد کردم. خیلی اظهار لطف فرمودند از قراری که اظهار داشتند به همین زودی مراجعت خواهند کرد و ضمناً گفتند که خیال دارند در Cite' Universitaire [کوی دانشجویان دانشگاه] کوشکی برای ایران بسازند و بنده را مأمور کردند در اینجا برای عملی کردن منظور ایشان سینه بزنم و انرژی صرف بکنم ــ علتش را ندانستم.
از کتابهای مرحمتی، آقای جرجانی تا حال هفت جلد آن را مرحمت کردند:
Tarendole - Les bouches inutiles - Maison hante'e - Shanghai - Des souris et des hommes - Passe muraille - Tropique du cancer
گفتند مجلة Pense'e رسیده‌است البته آنرا به انجمن فرهنگی خواهم داد و همانطور که دستور داده‌بودید مخارجش را به بانک می‌گذارم. ممکن است مستقیماً برای آنجا بفرستند. مجلة France-URSS را برای آقای کشاورز فرستاده بودید. ایشان حدس می‌زدند که یا شما و یا قوم و خویش خودشان که اسمش را نمی‌دانم و اخیراً به فرانسه آمده فرستاده باشد. در اینصورت آبونه شدن مجلة اخیر دیگر مورد ندارد.
در مجلة Temps Nouveaux [زمان نو] شمارة (11) حملة شدیدی به Vercor [ورکور] شده بود، لابد خوانده‌اید.
مطلبی که می‌خواستم بنویسم این بود که آقای دکتر عقیلی اخیراً امتیاز روزنامة هفتگی به نام چاووش را گرفته‌است و تصمیم دارد چیزی شبیه 'Canard enchaine [کانار آن‌شنه] در تهران منتشر بکند. برای اینکار محتاج همکاران و اسناد زیادی می‌باشد. مخصوصاً تقاضا دارد که اگر ممکن است با ایشان همکاری بکنید به هر اسمی که می‌خواهید و اگر ممکن باشد روزنامه‌های شوخی و از اینجور چیزها برایش بفرستید.
دکتر رضوی هنوز نیامده‌است. نمی‌دانم با دله دزدی و یا گدایی و یا چه وسیلة نامشروع دیگری در آنجا ادامه به زندگی می‌دهد. بچه‌ها سلامتند و دعا می‌رسانند.
زیاده قربانت
امضاء

_______________________________

(از توضیحات کتاب)

وُکس: نام "انجمن فرهنگی ایران و شوروی"
آقای کشاورز: احتمالاً مقصود کریم کشاورز است که در آن زمان در انجمن فرهنگی ایران و شوروی کار می‌کرد.
کانار آن‌شنه: هفته نامة طنز نویس و فکاهی پرداز سیاسی معروف فرانسه (تأسیس 1915).

_______________________________

اگر نقصی در نوشتار و رسم‌الخط واژه‌های فرانسوی هست علت حقیر و نداشتن حروف فرانسه بر صفحه کلید و رایانه است. (روزبهان)

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

صادق هدایت ـ هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی (5)



*
5

*

7 ژوئن 46 [17 خرداد 1325]

یا حق
کاغذ مفصلی که به تاریخ 28 مه [7 خرداد] بود دیروز رسید. چون ممکن است که پس فردا پست فرانسه حرکت کند اینست که اجمالاً به بعضی سؤالات آن جواب می‌دهم تا فرصت از دست نرود و مطالب دیگری هست که محتاج به تحقیق است. اتفاقاً دو سه روز پیش جرجانی را دیدم که مقداری کاغذ از سرکار داشت و می‌گفت روز بعدش باید مقداری امانت از پستخانه تحویل بگیرد. همچنین کتاب Noces [عروس] آقای Camus را هم به بنده مرحمت فرمودند. کاغذ اخیرتان دو روز بعد به من رسید. به هر حال مطلبی که هیچ معلوم نیست صحت داشته‌باشد و من افواهاً از رحمت الهی شنیدم اینست که به طور سربسته به من اظهار داشت که شخص نسبتاً مطمئنی به او گفته‌بود در عدلیه برایتان مشغول دوسیه سازی هستند و خیال تعقیبتان را دارند. من الهی را مأمور کردم که جزئیات را تحقیق بکند اما متأسفانه دو سه روز است که او را ندیده‌ام یعنی به کافه نیامده اما موضوع را به جرجانی گفتم، قرار شد که ایشان هم تحقیقات لازم را بکند و هر وقت من اطلاعی به دست آوردم فوراً به او اطلاع بدهم. به نظر من این حرف کاملاً مضحک و بی اساس بود اما جرجانی گفت که ممکن است از راه بدجنسی مثلاً یک محاکمة عقب افتاده و یا موضوعی را پیرهن عثمان بکنند. در هر صورت به محض اینکه اطلاعی به دست آمد فوراً خبر خواهم داد که قضیه از چه قرار بوده*. چنانکه از کاغذهایتان به دست می‌آید به 'susceptibilite [حساسیت] سختی دچار هستید. امیدوارم این مطلب بر شدت آن نیفزاید. البته در همین چند روزه موضوع روشن خواهد شد. از اینکه مخلص را به خطة اروپا دعوت کرده‌اید بسیار متشکرم اما عجالتاً نه شوق و نه وسیلة این اقدام را در خودم نمی‌بینم و نه خیلی چیزهای دیگر را که شرحش مورد ندارد. به قول سعدی برای زناشوئی باید مردی را آزمود.
راجع به روزنامه و مجلات با تفضلی صحبت کردم او اظهار داشت که مرتباً روزنامه‌ها را به ذبیح می‌دهد حالا او چرا نمی‌رساند یا تنبلی می‌کند علتش را نمی‌دانم. مدتهاست که خودش را ندیده‌ام اما به توسط برادرش برای او پیغام فرستادم. فریدون فروردین هم گویا روزنامة رهبر و بشر را برایتان فرستاده یعنی خودش می‌گفت و قرار شد تقاضایی که راجع به سینما دارد خودش بنویسد. اما در خصوص مقاله، گمان می‌کنم که اگر مقالات مسلسلی باشد ممکن است جداگانه و یا به شکل یک collection [مجموعه] چاپ کرد. ازین گذشته روزنامة بشر به مدیریت دکتر کیانوری و به اسم دانشگاه نسبتاً روزنامة (البته با تمایل چپ) مناسبی است اگر مقالاتی برایش بفرستید کلاهش را به هوا خواهد انداخت.
اما اینکه از شایعات نسبت "عنعناتی" نتایج آنقدر پر دامنه گرفته‌بودید به نظر من صحیح نیست چون این حرف را در همان روزهای اول مسافرتتان زدند و بعد هم فراموش شد. اگر جواب کاغذتان را دکتر حکمت یا صبحی نداده‌اند اولی از کون گشادی و دومی از گیجی و سرگرمی فراوان است.
اینکه اظهار تمایل به بازگشت کرده‌بودید من البته از جزئیات وضعیتتان اطلاع ندارم اما اگر فرصتی به دست بیاید و کاری پیدا بشود گمان می‌کنم مناسبتر از اینجا باشد. اگر مقصود خدمت به جامعه و مشغولیات است تصور می‌کنم وسایل در آنجا بیشتر و مؤثرتر باشد مثلاً باز کردن rubrique [ستون] گمنام در یکی از روزنامه‌های فرانسه، ترجمه و یا چاپ مقالات مستقل و غیره.
یکی دو روزنامة جدید فرانسه را دیدم و نتیجة انتخابات آنجا هم حقیقتاً یک شاهکار بود. وقتی آدم این گُه کاریها را از ملت متمدن فرانسه ببیند صد رحمت به ملت گندیدة ایران می‌فرستد که باز تکان و هیجانی پیدا کرده. یکی نیست از آنها بپرسد آیا کاردینالها و پاپ، فرانسه را نجات دادند که حالا اینطور ملت را خر کردند یا عوامل دیگری در بین بود.
از موضوع آذربایجان پرسیده‌بودید گمان می‌کنم دو عامل دارد یکی سیاست بین‌المللی و دیگری سیاست داخلی که مربوط به ایران می‌شود. ابتدای این جنبش با تحریک غرور ملی (ترک) و تا حدی ضد فارس شروع شد ولی در اساس منظور اصلاحات اجتماعی و اقتصادی را داشت و ضمناً با سیاست خارجی مصر و اندونزی و یونان مربوط می‌شد اما بعد از تغییر کابینه همین که خواستند از در مسالمت‌آمیز با آنها در آیند صورت دیگری به خود گرفت یعنی جنبش آذربایجان یک جنبش ایرانی و ملی معرفی شد که در حقیقت به نفع تمام ایران تمام می‌شد. در اینجا با منافع جنوب تماس پیدا می‌کرد در موقعی که پیشه‌وری نه به عنوان نخستین رئیس جمهور بلکه فقط به نمایندگی آذربایجان با عده‌ای از قبیل دکتر جهانشاهلو و ابراهیمی و غیره به تهران برای مذاکرات آمدند گویا سر دو موضوع مهم مذاکرات عقیم ماند: تقسیم اراضی و به هم زدن قشون داخلی آذربایجان که به علت دسیسة جنوبیها و مخالفت شاه به جایی نرسید. در همان موقع مذاکره به دستور شاه، ارتش شاهنشاهی به کردستان حمله کرد. از طرف دیگر آقای علاء نوکر شاه، برای وطنش به چُسناله افتاد و بعد هم تحریکات دیگر. ولی مطلبی که مسلم است دولت شوروی با داشتن آن منافع و با آن جنگی که کرد نمی‌آید خودش را بدنام بکند که آذربایجان ما را بخورد. از طرف دیگر بعد از جنگ اگر قرار است که در اینجا تغییر پیدا بشود موضوع آذربایجان وسیلة بسیار مؤثری است و اگر اصلاحاتی که آنجا شده در تمام ایران بشود به نفع این ملت خواهد بود. هنوز موضوع کشمکش به نتیجة قطعی نرسیده.
تمبر پست را بعد خواهم فرستاد. اینکه نوشته‌بودید "راه آزادی" را خریده‌اید خیلی تعجب کردم چون مخصوصاً نوشته‌بودم که آنرا خوانده‌ام تا این ناپرهیزی را نکنید.
کتاب Dos Passos [دوس پاسوس] هویدا رسید. بسیار متشکرم. کتاب قیمتهای عجیب پیدا کرده پشت پاکت 55 فرانک تمبر داشت. من از مظنة فرانک نمی‌توانم سر در بیاورم. مجلات فرانسه گاهی به دستم می‌رسد به توسط Ladune [لادون] اما نامرتب.
فرستادن لیست کتابها مشکل است چون همه‌اش را پخش و پلا کرده‌ام. بعد تهیه می‌کنم. دکتر رضوی در آنجا چه می‌کند؟ موجود عجیبی است! از کجا پول در می‌آورد؟

زیاده قربانت
امضاء
---------

* موضوع بالا را بیخود نوشتم می‌دانم که اسباب فکر و خیالات خواهد شد. بهتر بود که بعد از تحقیق نوشته می‌شد.

_______________

"عنعناتی"، لقبی بود که به کنایه و طنز به هواداران سید ضیاءالدین طباطبائی داده می‌شد. او که در سالهای سلطنت رضا شاه در تبعید در خارج از کشور به سر می‌برد در شهریور 1322 از فلسطین به ایران بازگشت و در انتخابات مجلس چهاردهم به وکالت انتخاب شد و در این مجلس رهبری اکثریت را داشت. او که حزبی به نام "ارادة ملی" تشکیل داده‌بود و کتابی جزوه مانند هم نوشته‌بود با عنوان "شعائر ملی" که در آن از "عنعنات ملی" (سنتهای ملی) سخن می‌گفت. آن اصطلاح، این چنین ریشه گرفته‌بود.(از توضیحات کتاب)





۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

صادق هدایت - هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی (4)



*
4

*
8 مه 46 [18 اردیبهشت 1325]

یا حق
اولا معذرت می‌خواهم که چون قلم خودنویس را گم کرده‌ام و با قلم معمولی عادت ندارم کارم مشکل شده. کاغذی که از گار Saint-Lazare [سن لازار] فرستاده‌بودید به تهران رسید. یاد هتل Terminus [ترمینوس] افتادم که در همانجاست و چندین بار به دیدن شخصی در همان هتل رفته‌بودم. یادش به خیر!!
اتفاقاً امروز صبح به ملاقات جرجانی رفتم و با هم به پستخانه رفتیم و ده بستة کوچک به آدرستان فرستاد و بعد هم شورای سردبیران مجلة سخن بود. آقایان دکتر مهدوی و فردید هم حضور داشتند و ذکر خیر سرکار شد.
اینکه خیال دارید برای روزنامه مقاله بفرستید، من صلاح نمی‌دانم. سبک است و به علاوه عقاید آنها در هر چند روز خیلی عوض می‌شود. مقصود ... و همان روزنامه‌ای است که با رئیسش ملاقات کرده‌اید. روزنامه‌های حزبی هم که نمی‌دانم خودتان مایل هستید در آنها چیزی بنویسید یا نه؟ در صورتی که مجلة سخن هنوز سیاه بخت است ممکن است به مجلات دیگر از قبیل یادگار بفرستید. به هر حال خود دانید.
تا اینجا رسیده‌بودم که کاغذ دیگری دوباره از سرکار رسید.
این قلم و دوات کلافه‌ام کرد. این کاغذ مال 25 آوریل [5 اردیبهشت] و در سه صفحه بود. از دعوتی که کرده‌بودید خیلی متشکرم ولیکن تحولات عجیبی در من رخ داده. نه تنها هیچ جور علاقة بخصوصی در خودم حس نمی‌کنم، آن کنجکاوی سابق از سرم افتاده بلکه میل مسافرت که سابقاً در من خیلی شدید بود حالا دیگر کشته شده و یا در اثر دقت دقیق در احوال اقتصادی و اجتماعی و سن و سال ووووو ... از صرافت این illusion [توهم] افتاده‌ام. روزها را یکی پس از دیگری با سلام و صلوات به خاک می‌سپریم و از گذشتن آن هم افسوس نداریم. همه چیز این مملکت مال آدمهای بخصوصی است. کیف، لذت، گردش و همه چیز. نصیب ما این میان، گند و کثافت و مسئولیت شد. مسئولیتش دیگر خیلی مضحک است!! آنهای دیگر مسئولیت اتومبیل سواری و قمار و هرزگی دارند.
اینها همه گلة مادر قاسمی است. پاتوق شبهایمان La mascotte است؛ خلوت است و آدم اداهای ایرانی کمتر می‌بیند.
جای شما خالی چند روز پیش به شهریار رفتم و شب در منزل یکی از رعیتها خوابیدم. گمان نمی‌کنم که هیچ جای دنیا وضعیت میهن ششهزار ساله را داشته‌باشد. تراخم، سل، مالاریا، کثافت، شکنجه‌های قرون وسطائی، نفاق حکمفرما است. اینجائی که بودم ملک آقای ... آزادی طلب بود. شرحش خیلی مفصل است ...
...........................
مطلبی که مهم است همان وقت که به مسافرت رفتید، اتفاقاً از طرف همین روزنامه‌های خودمان شهرت دادند که شما با سید ضیائیها ساخت و پاخت کردید. این مطلب را هم علتش را نفهمیدم اما مدتی است که دیگر چیزی نمی‌گویند. حالا می‌خواهید با این روزنامه‌ها همکاری بکنید؟
در صورتی که خانلر خان از کار خود پشیمان است و حالا شخص او به درک، بالای مجلة سخن کسی نتوانسته حرفی در بیاورد و در هر صورت مطمئنتر است و سنگینتر. بعد هم روزنامه‌های دیگری مثل بشر ، برای دانشجویان دانشگاه چاپ می‌شود که نسبتاً بد نیست. اگر مقالة مناسب بفرستید کلاهش را به هوا خواهد انداخت.
کتاب Fabrique d'absolu [کارخانة مطلق سازی] کارل چاپک را که خیلی انترسان بود به قائمیان دادم که اگر بتواند ترجمه کند.
مفتاح و برادر کوچک هویدا هم گویا عنقریب به بلژیک خواهند رفت. دیگر خیلی انرژی صرف شد.
قربانت
امضاء

[در حاشیه]

* 27 آوریل
** مهدوی خیال دارد به سوئیس برود. شمارة دوم سخن هنوز از چاپ در نیامده.
*** آقای فریدون فروردین مأمور فرستادن یکی دو روزنامه شده‌است و تقاضای عاجزانه دارند: تحقیق بفرمائید که در فرانسه 'Double [دوبله] کردن فیلم از چه قرار است و شرایطش چیست؟

_____________________________________

(از توضیحات ناصر پاکدامن:)
در تنظیم و تدوین این مجموعه یکی دو اصل ساده مبنای کار قرار گرفته است:
ــ نه کلمه‌ای بر نامه‌ها اضافه شود و نه کلمه‌ای از آنها حذف شود. پس این مجموعه دربر گیرندة متن کامل و بی کم و زیاد نامه‌های هدایت است به دوست خود، حسن شهید نورائی. البته واضح است که این اصل را نتوانستیم در مورد نامة 4 که اصل آن در دست ما نیست به کار بندیم.
این نامه نخست همراه مصاحبة مفصلی با دکتر خانلری در بارة هدایت، در هفته نامة سپید و سیاه به چاپ رسیده‌است (سپید و سیاه، 729، 1346/6/24 ص. 17-16 ). در اینجا این نامه از هفته نامة سپید و سیاه نقل شده‌ و توضیحات هدایت به صورت زیرنویس در پایان نامه آورده شده‌است.

.




۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

صادق هدایت ـ هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی (3)




*
3
*
15 مارس 46 [24 اسفند 1324]

یا حق
کاغذها و کتابهایی که تاکنون صورت داده‌بودید همگی رسیده‌است. بستة اخیر که محتوی چند جلد کتاب و مجله و روزنامه، و کراوات و فندک بود و به توسط دکتر صدیقی فرستاده‌بودید همه صحیح و سالم رسید. باز هم از دور ما را خجالت می‌دهید و راستی نمی‌دانم به چه زبان تشکر بکنم. تا حالا مقداری از این کتابها را کفلمه کرده‌ام و از لحاظ خود گذرانیدم. فقط سه چهار جلد آنرا سابق خوانده‌بودم مانند Ce'line [سلین] و Etranger [بیگانه]، Camus [کامو] که دکتر رضوی برایم فرستاده‌بود و غیره که در کتابخانة سلطنتی خودم ضبط کردم. با این حساب شوخی شوخی دارم صاحب یک کتابخانه می‌شوم ولی در عوض چند جلد کتاب بود که خیلی مایل بودم بخوانم و خوشبختانه جزو این کتابها بود. تمام آثار Camus [کامو] را خواندم. Caligula [کالیگولا] خیلی انترسان بود. سر پیری ما را باز به مطالعه وادار کردید!
دعوای دینی موریاک و 'Herve [هروه] در روزنامة آکسیون خیلی جالب توجه بود. به این وسیله دارم کم‌کم به معلومات و کشمکشهای بلاد خاج‌پرستان آشنا می‌شوم. در اینجا چیز قابل توجهی چاپ نشده که بفرستم، و یا من خبر ندارم، لابد خودتان در جریان هستید. اگر کتاب و یا چیز بخصوصی را در نظر دارید از شما به یک اشاره و از ما به سر دویدن.
در کاغذتان نوشته‌بودید که 8 مارس به پاریس حرکت خواهید کرد. از آقای جرجانی پرسیدم، گفتند آدرس همان آدرس قاهره است.خیال دارم شب عید را به مازندران بروم. لذا به توسط این کاغذ تبریکات صمیمانة خود را به مناسبت سال جدید تقدیم می‌دارم.
از لحن کاغذهایتان اینطور معلوم می‌شود که امید پا به جایی برای ماندن در آن صفحات ندارید. من از جزئیات خبر ندارم اما حیف است حالا که به اروپا می‌روید زود مراجعت بکنید. اقلاً یک سیر و سیاحتی باید کرد. البته تا آنجا که مقدور باشد.
از اوضاع اینجا خواسته‌باشید هیچ چیز قابل توجهی نیست و همان جریان سابق ادامه دارد فقط چند روز پیش اتفاق عجیبی افتاد که شاید در روزنامه‌های تهران خوانده‌باشید و آن هم کشتن کسروی در قلب وزارت دادگستری بود که به طرز عجیبی صورت گرفت و پیداست که گروه زیادی در این کار دست به یکی بوده‌اند (شهرت داشت که انجمن مسلمین پنجاه هزار تومان برای این کار تخصیص داده‌بوده). به طور خلاصه از این قرار است که کسروی با معاون خود، حدادپور، در مقابل مستنطق مشغول دفاع از خود بوده که دو نفر نظامی وارد می‌شوند و گلوله‌ای به گردن او می‌زنند. گویا معاون کسروی، برای دفاع، دو تیر یکی را به دست و دیگری را به پای هر یک از قاتلین می‌زند (جریان درست معلوم نیست چون در روزنامه‌ها آنچه راجع به قاتلها نوشته‌اند که آزادانه خارج می‌شوند و فریاد الله‌اکبر می‌کشند و درشگه می‌گیرند و به مریضخانه می‌روند بسیار گنگ و مشکوک به نظر می‌رسد). چیزی که حقیقت دارد مستنطق کسروی ظاهراً غش می‌کند و قاتلین بعد از آنکه کسروی و معاونش را با گلوله می‌کشند گویا فرصت زیادی داشته‌اند و با کمال فراغت بال مقدار زیادی زخم کارد به آنها می‌زنند (از ترس اینکه مبادا پیغمبر دوباره زنده بشود) و بعد هم با نهایت وقاحت از جلو عدة زیادی می‌گذرند و کُراوغلی می‌خوانند و بعد به طور بسیار مشکوکی گرفتار می‌شوند. این هم ماستمالی خواهد شد. یکی از لحاظ قضایی و دیگر به علت آنکه مقتول را می‌شناختید اشاره کردم ولی آنهم همانقدر عجیب است که باقیش، فقط یک geste symbolique [ژست/حرکت نمادین] در این جریان وجود دارد و نشان می‌دهد که در مملکت شاهنشاهی هیچکس از جان خودش در امان نیست، حتی در مخ بنگاه دادگستری!
از اوضاع رفقا خواسته‌باشید به همان حال سابق است: اجتماع در کافة فردوس و آخر شب گریزی به ماسکوت. بعد هم همان حرفها و شوخیها تکرار می‌شود. فقط امروز اهری به عنوان معاون به شعبة بانک شیراز رفت. مجلة سخن معلوم نیست که بتواند سال آینده در دنیای ادب اینجا عرض اندام بکند و اگر هم بتواند خیلی نامرتب خواهد بود.
نمی‌دانم از خواندن کاغذهای بی سر و ته من چه فکر خواهید کرد شاید تصور کنید که می‌خواهم عادت کاغذ نویسی را از سرتان بیندازم. دیگر مثل اینست که چنته خالی شده.
زیاده قربانت
امضاء

_________________________________
هفته نامة "آکسیون" از انتشارات حزب کمونیست فرانسه بود که به سردبیری پیر هروه منتشر می‌شد و بیشتر به بحثهای فرهنگی و سیاسی می‌پرداخت.

.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

صادق هدایت ـ هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی (2)



***

در نوشتة پیش دو چیز را فراموش کردم عنوان کنم: نخست اینکه پیشگفتارِ خواندنی این کتاب را "بهزاد نوئل شهیدنورائی"، فرزند حسن شهیدنورائی نگاشته‌است که در آینده این پیشگفتار را نیز اینجا خواهم آورد. در حال حاضر تصور می‌کنم متن خود نامه‌ها بایسته‌ترند. و دیگر اینکه این کتاب با مقدمه، توضیحات و به همت "ناصر پاکدامن" گردآوری شده‌است. همتش مشکور.

***
2
ـــــــ
تهران، 19 فوریه 46 [30 بهمن 1324]
یا هو
هنوز چند دقیقه مانده تا موقع کافه برسد. مثل آدمی که بخواهد روی میز اتاق دکتر متخصص امراض مقاربتی بنشیند بالأخره نشستم، یعنی پشت میز، و قلمم را به کاغذ آشنا کردم.
کاغذ اخیرتان را با تکه‌های روزنامه راجع به Kafka [کافکا] جرجانی رساند.
هیچ منتظر نبودم که مسافرتتان تا این اندازه به شما ناگوار بگذرد. گمان می‌کنم بیشتر تقصیر خودتان است. حقش این بود که با اهل و عیال یکسره به فرانسه می‌رفتید آن وقت کمتر شانس گم شدن چمدانها بود و شاید بیشتر شانس داشتید که تر و چسب کاری زیر سر بگذارید. شنیدم سپهبدی هم در پاریس دست خودش را بند کرده.
به هر حال من از جریان دنیای دون و دسته‌بندیها خیلی دورم، حتی از شهر تهران هم دورتر شدم، به این معنی که مدتی است میان صحرا، در زیر سایة سفارت آمریکا منزل کردیم. محل بسیار کثیف‌تر و مضحک‌تر از سابق که دیده‌بودید. از همه چیز اتاقم عصبانی هستم و عقم می‌نشیند اینست که بیشتر اوقات را در کافه به سر می‌برم. راستی امروز اخوی سرکار که مریض بود بعد از نه ماه ناخوشی به همان کافه فردوس آمد و گویا کلیه‌اش را عمل کرده و حالا خوب شده‌است. قرار شد کاغذی برایتان بنویسد تا رفع تشویش بشود.
یک جلد کتاب چاپ کانادا که از بیروت فرستاده‌بودید رسید. نویسنده نعوظ مذهبی‌اش گل کرده‌بود و همه جا عقیدة شخصی خود را به خواننده اماله می‌کند. رویهمرفته بشر موجود احمق بیچاره‌ای است. مثل اینکه این‌طور بوده و خواهد بود.
گویا کاغذ یا کتابی توسط دکتر امینی برایم فرستاده‌اید که هنوز نرسیده و از برادرم جویای آدرس من شده‌بود. اگر قسمت باشد می‌رسد. کتاب خواندن هم مثل همه چیز دیگر در این ملک لوس و بی‌معنی شده. فقط دقیقه‌ها را سر انگشت می‌شماریم تا چند تا گیلاس بالا بریزیم و با کابوس شب در آغوش بشویم. آدم هی چین و چروک جسمی و معنوی می‌خورد و هی توی لجن پائین‌تر می‌رود. شاید هم اینطور بهتر است البته نه دیگران ...
باری، از قول من قوزیه خانم را وشگان بگیرید و ملک فاروق خان را قلقلک بدهید.
زیاده قربانت
امضا
__________________________________________

قوزیه خانم، نام هدایت است برای فوزیه، خواهر ملک فاروق، خدیو مصر، که نخستین همسر محمدرضا شاه پهلوی بود. (از توضیحات کتاب)
__________________________________________

واژة "نعوظ" که در این نامه به‌کار رفته، در دست‌نوشتة خود هدایت "نعوذ" بوده‌است که به زعم این حقیر و با توجه به طنز خاص و بی‌مثال هدایت خصوصاً در موضوعات مذهبی، نمی‌توانسته غلط املایی باشد. اما ناصر پاکدامن آن را در متن کتاب به "نعوظ" تبدیل کرده و در توضیحات آورده که در اصل نامه، "نعوذ" بوده‌است. (روزبهان)






۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

صادق هدایت ـ هشتاد و دو نامه به حسن شهید‌نورائی

.
کتاب "هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی" ، تاکنون ـ تا جایی که من می‌دانم ـ دو بار توسط نشر کتاب چشم‌انداز و در تیراژی بسیار محدود، در پاریس به چاپ رسیده‌است: بهار و زمستان 1379. این محدودیت و نیز ممنوعیت چاپ این کتاب در ایران سبب شده و می‌شود که بسیاری از علاقمندان به آثار ادبی، از دسترسی به این گنجینه محروم بمانند. تلاش من اینجا بر این است که این نامه‌ها را به ترتیب،هر از چند گاهی به این صفحة مجازی بسپارم تا شاید افراد بیشتری به آن دسترسی یابند. مرجع من چاپ دوم این کتاب است.
در متن نامه‌ها اسامی و آورده‌های میان دو قلاب از ناصر پاکدامن است
*
از "مقدمه"
در نظر بسیاری نامه‌های هدایت به شهیدنورائی را باید از جمله نوشته‌های مهم او دانست. متنهائی با ارزش ادبی مسلم. در 1358 که صحبت از فراهم آوردن مطالبی برای اختصاص "شمارة ویژة" نشریه‌ای به صادق هدایت بود، غلامحسین ساعدی قول می‌داد که دربارة این نامه‌ها بنویسد که در نظرش ارزش آثار بزرگ هدایت را داشت. (محمدعلی) کاتوزیان هم بر قدر و ارج ادبی اعلا و والای نامه‌ها تکیه می‌کند که "برخی از بهترین نمونه‌های نثر" هدایت را در بر دارند. می‌بایست بر صحت این داوری مهر تأیید گذاشت که در این نامه‌ها با نوشته‌های کسی روبرو هستیم که در به کار بردن کلمات و پرداختن اندیشه‌ها و بیان کردن تأثرات و تألمات راه و شیوة خود را دارد. سبک هدایت در این نامه‌ها بهتر و یکدست‌تر از هر جای دیگر به چشم می‌خورد. در اینجا قلم هدایت در مرز زبان محاوره و زبان کتابت به شرح احوالات می‌پردازد و در جملاتی کوتاه و به سبکی ساده از آنچه بر او و در برابر او می‌گذرد می‌نویسد. این سخن نادرست نیست که برخی از بهترین و پخته‌ترین نمونه‌های نثر هدایت را در این نامه‌ها می‌توان یافت همچنانکه اوجهائی از طنز تلخ او را و رنج شکنجه‌آمیز هستی او را.


.



1

.

تهران، 7 ژانویه 46 [17 دی 1324]

یا حق
اول تا یادم نرفته تبریک سال نو را بگویم. امیدوارم سالیان دراز در عیش و عشرت زیر سایة انبیا و اولیا و شهیدان دشت کربلا مقضی‌المرام باشید همین. اما کاغذهایی که از راه و نیمه‌راه فرستاده‌بودید رسید و همچنین کتابهای جفت و تاقی که نثار این حقیر کرده‌بودید به غیر از یکی که توسط موجودی از بیروت فرستاده‌بودید همگی واصل شد، و راستی نمی‌دانم به پاس این مرحمت به چه زبانی تشکر بکنم فقط جای خوشبختی است که به حال سگم آشنا هستید و می‌دانید که نوشتن کاغذ برایم بلای عظیمی شده و اگر در جواب یا تشکر قصوری بشود عمدی نیست. مثلی است معروف که یک جو از عقلت کم کن و هر چه خواهی کن.

باری، جای شما خالی، به طور غلط انداز به همراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای 15 روز به مناسبت جشن 25 سالة دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. منهم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته می‌گذرد که از مسافرت برگشته‌ام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسه کردنی بسیار داشت و آئینة عبرت به شمار می‌رفت که در مدت 25 سال کم و بیش یک ملت عقب مانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده‌بود. رویهمرفته بسیار خوش گذشت اما چه فایده که به مصداق مثل "شیخ حسن کشکت را بساب" وقتی که از خواب پریدم باز جلو تغار کشک خودم را دیدم.
در مشهد خدمت اخوی بزرگتان رسیدم. خیلی اظهار مرحمت کردند. از اوضاع تهران خواسته‌باشید به عادت معمول می‌گذرد. همان کافه فردوس بی‌پیر، همان قیافه‌ها، همان شوخیها و آخر شب هم در La Mascotte می‌گذرد. این هم قسمت ما بود و در عالم ذر برایمان نوشته‌بودند. تقریباً یک جور محکومیت مادام‌العمر به اعمال شاقه است و مضحک اینجاست که به آن عادت هم کرده‌ام و هرجور تغییری به نظرم احمقانه و دشوار می‌آید.
L'Etranger [بیگانه]، کتاب Camus [کامو] را دکتر رضوی برایم فرستاد. به خوبی Sartre [سارتر] نیست. یکی دو کتاب هم راجع به سارتر، هویدا فرستاد که انتقاد او بود. کتاب Varouna [وارونا] چنگی به دل نمی‌زد. بیش از اینها از Green [گرین] انتظار داشتم. کتابهای دیگر را هنوز فرصت خواندنش را نکرده‌ام. مثل ملا نصرالدین که غربیل را تُک چوب می‌گردانید، بند تنبانش باز شد و می‌گفت: کو فرصت؟
حالا که صحبت از کتاب شد من هم یک جلد از کتاب "حاجی آقا" که اخیراً به حلیة طبع آراسته شده، به اورشلیم فرستادم اما از ترس اینکه اشکالی در پیش بیاید پشتش تقدیم نامچه ننوشتم. از وقتی که شما رفته‌اید دیگر به Ritz [ریتس] نرفته‌ایم. یکی دو مهمانخانة دیگر هم باز شده، اما یک شب باید زهر مسافرت شما را دسته جمعی در ریتس بگیریم. به هر حال، بچه مچه‌ها همه سالمند و سلام می‌رسانند.
نمی‌دانم خبر دارید یا نه که بیش از یک ماه می‌گذرد که تهرانچی مرد. مرض کار خودش را کرد. دیروز هاشمی را دیدم و گفت که جزئی مخارجی موفق شده برایتان وصول بکند. آقای جرجانی را هم اغلب ملاقات می‌کنم و آقای ذبیح هم در وفاداری خود باقی است. زیاده ایام به کام باد
قربانت
امضا

.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

جلسات فردیدیه (طنز)


مدتها قبل دوست يکرنگ و عزيزم با من تماس گرفت و پس از سلام و احوالپرسیِ معمول، از من خواست که به متنی که می‌خواند گوش کنم. اين طريقه بين ما معمول بوده و هست. و شروع کرد. متنی که خوانده می‌شد در بارة زبانشناسی و ريشه‌يابیِ لغات بود. پس از چند دقيقه آنچنان خنده‌ای مرا در‌گرفته‌بود که اگر می‌خواستم آن را نگاه دارم، به ناچار دسته‌گُلی به آب می‌دادم. آن عزيز همچنان جدّی داشت به خواندن ادامه می‌داد. اما من ديگر تاب نياوردم و بلند شروع به خنديدن کردم. خنده که نه، ريسه می‌رفتم. کمی که به خود آمدم ديدم آن عزيزِ يکرنگ هم دارد آنسوی خط از خنده غش می‌کند. اشک‌ريزان از او پرسيدم اين چه بود که خواندی؟ گفت سطرهايي از کتاب "ديدار فرهی و فتوحات آخرالزمان"، که يکی از شاگردان و هوادارانِ "سيد احمد فرديد" از او گرد آورده‌است....

يکی دو روزی هر جا که بودم و هر کار که می‌کردم، در ذهنم به آن حرفها می‌خنديدم و چيزکی هم می‌نوشتم. چند نوشته هم ـ موافق و مخالف ـ در بارة فرديد خواندم.

حيف شد که او در 84 سالگی هنوز زود مُرد. اگر بود ....


جلسات فرديديه (يک)


واژة « نَیـّـِر » که از نايره می آيد ريشة اُردو داشته که خودِ اُردو از شاخه های زبان پشتـــو است که در فارسی به آن پستــو ميگويند. اصل ِ اين کلمه لاتين است که بوده Narismus pastus ؛ به معنی ِ کلمه ای که در پستو به کار مي رفته. به آلمانی می‌شود die Nase putzen که البته خود ِ آلمانی ها اشتباهاً از اين ترکيب به معنی دماغ گرفتن استفاده ميکنند. اما جالب اينجاست که کلمة نيـّـر، همان نرگس است که صد در صد فارسی است، و از عربی آمده: "نــرجس". و در اين ترديدی نيست که عربی، از شاخه های زبان ترکی است چرا که اين کلمه به ترکی هم نرجس گفته می‌شود؛ حتی "را" ی ِ نرجس غالباً به تخفيف ادا مي شود، يعنی: نـَـَـَـَـَـ جس ؛ که همان نجس است در پهلوی ، نسجُوان يا نخجَوان است در فارسیِ دری و Knowledg در انگليسی. به آلمانی ميگويند der Nagel ياdie Nadel فرقی نميکند فقط کلـُفتی‌شان متفاوت است ؛ و در عربی ميشود جـَمـَل که از مشتقات جميل و جمـال است (همچنانکه ما ميگوييم: جمالتو؛ همين را يونانی ها می گفته اند: جـَمـَـلتوس، که همان ژوپيتر يا زئـوس است). علی ایُّ حال ، نيـّر که همان نرگس و همان نرجس است کاملاً فارسی است ، و از عربی دخول کرده به ما. و نام بانوی محترمه ايست که در پستو دماغ خود را می گرفته و کلفتی چيزها را با هم قياس و دست آخر خود را نجس ميکرده و خيلی هم "از خود شيفته" بوده است. و کسانی که بعدها راه اين بانو را ادامه دادند، مکتبی ساختند به نام "نرگسيسم" يا "نرجسيسم" يا "نـَــَ جسيسم" که ماسون های يهودی غربزده آن را به غرب نسبت ميدهند و ميگويند : نارسيسيسم ؛ يعنی "از خود شيفته‌گی". پس : نــّيـر و نايره و نـيـّره ، هم ريشه اند با نجــم و ناجمه و نجــمه . ( شايد هم کمی با ايـــــرن ....و البته با انـــار ).

( اينکه معادل فرانسوی برای کلمات نياوردم به اين دليل بود که همة فرانسوی ها، يونانی و غربـزده و يهودی و

فرامـاسون هستند. اصلاً ريشة " فـرامـاسون " ، "فرانسه " است )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جلسات فردیدیه( دو )

من "ماهی ات" را بردم به "آسمان" و "آسمان" را تارِ يخی کردم

و فوق "هجو" قرار دادم .

ــــــــــــــــــــــــــــ

[ بسم الله الرحمن الرحيم ] اوّل يک توضيحی ضرورتاً بايد [ بدهم ]. شخصی در مورد اين ادوار تاريخی ، که من اختراع کرده ام ، سؤال کرده که اگر "آدم" متعلق به پريروز است پس "ناندرتال ها" و "دايناسورها" متعلق به کدام دورة تاريخی [ هستند ] ؟ ايــن سؤال اصلاً مصداق بارز رفتن به طرف طامه الکبری است. کسی هم که اين را پرسيده بی شک يهودی بوده. حالا من بخواهم اين را برای [شما] بگويم خيلی طول می کشد ، شما هم که چيزی نمی فهميد. و من متشکرم که اين همه جمعيت آمده. معذالک من دوره ای را برای محکم کاری به آن پنج تا اضافه [می کنم]. و با اينکه ناندرتال ها موجودات بسيار کوچک ذره بينی بوده اند و اصلاً بود و نبودشان فرقی نمی کرده ، و دايناسور هم اصلاً وجود نداشته و اگر هم داشته يونانی و فراماسون بوده ، معهذا آنها را در آن دورة تاريخی که همين حالا دارم اختراع می کنم قرار [می دهم] ، يعنی : پس پريروز .

من از پريروز می آيم . ای کاش پس پريروز هم بودم تا توی دهن اين دايناسورها می زدم که حالا اينقدر برای من تشويش اذهان عمومی نکنند. ولی برای شما افسوس که زود آمده ام و حوالة تاريخی ام دارد باطل می شود ، والاّ بيشتر از اينها شما را آگاه [می نمودم]. اما من که [سيّد] احمد فرديد هستم ، با اينکه از پريروز می آيم ولی تا امروز تملق هيچکس را نگفته [ام] . قبل از انقلاب وجودم در خدمت شاه و سلطنت بود ، حالا هم در خدمت جمهوری اسلامی و امام خمينی . و يک پيغام کوچکی دارم برای امام خمينی . سيّد احمد فرديد از هيچکس واهمه ندارد و تملق نمی گويد اما ای امام عزيز ، اگر تو امام عصر هستی بگو . بگو تا من از همين جا که خيلی متشکرم اين همه جمعيت آمده ، اعلام کنم که پس فردا دو روز جلو افتاده و همين امروز است . که لااقل حوالة تاريخی من هم باطل نشود ....

اخيراً کتابی خواندم که اصل آن به زبانِ فلاماندیِ دری بود و يک مترجم بسيار خوب انگليسی ، آن را به فرانسه ترجمه [کرده بود] . من ديدم که چرا به زبان مادری آن را نخوانم ؛ اين بود که ترجمة عربی آن را خواندم . اسم کتاب بود : " الـبُزبُز القندی ". آقا شاهکار بود ؛ بی نظير بود . من نيم قرن مطالعة معارف اسلامی و غربی [کرده ام] ، اما هنوز به چنين کتابِ پُر مَغـ [زی] بر نخورد [ ه بودم ]. نويسندة کتاب که خود از نوادگانِ بزبز قندی است ، آنچنان در شخصيت پردازی استاد است که نگو . الشنگول ، المنگول و الحُبه العِنَب ، بچه های البزبز القندی هستند که يک گُرگِ غربزدة بی ناموس قصد تناول آنها را دارد . البته مترجم کمی بی راهه رفته و الحُبه العِنَب را " الحَبه الانگور " ترجمه کرده و در واقع با اين کار کمی به سمتِ طامه الکبری رفته [است] . ولی من از همين جا اعلام می کنم که "الحُـبَه العِنَب" صحيح است . زيرا در ميانِ آدمهای کتاب ـ که از قضا همگی بُز هستند به جز آن گرگِ غربزده که شغال است ـ همين الحُـبه العِنَب ، بيشتر از همه عاشق انگور است . پس " حـَب " غلط است ای يهودی ، ای ماسون ؛ حـَب مخصوص توست که هر روز صبح با چايي بالا بيندازی . و "حـُب" درست است . حالا من می دانم که هرچه هم که [بگويم] شما چيزی نمی فهميد ولی خب چکار کنم ، وظيفة فلسفی و حوالة تاريخی ام به من می گويد که اينها را برای شما توضيح [بدهم] بلکه کمی از غربزدگی شما کم کنم و شما را با علم الاسماء آشنا کنم . زيرا از اول مشروطه کسی که خودآگاهی پيدا کرده من هستم [نه شما]. بنابراين [ : ] اَنگور در اصل بوده است " اِنَگور "؛ و اِنَگور بوده است " اِنَبور ". و از آنجا که ، به قول دوست عزيزی ، زبان پديده ای پويا و زنده است و هر روزه در حال تغيير ، پس در اثر کثرت استعمال در تناول و محاوره ، الفِ اِنَگور به "ع" تبديل شده و شده : "عِنَبور" . بعد هم در اثر فرسايش فقط " عِنَب " آن باقی [مانده است] . در نتيجه انگور همان عنب است . و من اولين کسی هستم که با دلايل مستند به شما ثابت کردم که ريشة اين دو کلمه يکی است . هستند کسانی که سالها رفته اند به ريشة کلمات ولی نتوانسته اند بشناسند . لکن اينطور نباشد که هر کس بيايد بگويد من ريشه ، من ريشه [شناسم ، شناسم]. همه می دانند که من با خشونت مخالفم اما اينها را بايد زير شکنجه کُشت ؛ تا درس عبرتی هم برای گذشتگان باشد .

اما يک نفر هم در مورد طامه الکبری سؤال کرده که من حالا اين را [توضيح] می دهم : اين کلمه که خداوند در قرآن از آن نام برده ، از دو واژة "طامت" و "کبری" درست شده است . "طامت" در اصل انگليسی است که از آنجا به عربی و از آنجا به کلام خداوند راه پيدا کرده . از اين انگليسيهای بی ناموس هرچه بگوئيد برمی آيد. بله ، طامت در اصل بوده است : Tomato . که برخی به آن Potato هم ميگويند که هيچ فرقی نمی کند و هر دو يکی [هستند]. اين کلمه به فرانسوی می شود :la Tomato. فرانسوی اصولاً راحت ترين زبان دنياست ؛ هر واژة انگليسی و يا لاتين و يا حتی فارسی و عربی و غيره را يک LA اولش بگذاريد ، می شود فرانسوی. اين را من بيش از هشتاد سال قبل ، وقتی که در يکی از روستاهای اطراف يــزد ، کلاس فرانسه می رفتم فهميدم . بعد از آن هم چهار سالِ تمام در فرانسه بودم. چهار سال خودش يک عُمر [است] شماها نمی فهميد . و چون فرانسوی ، به آن روشی که گفتم ، زبان خيلی آسانی بود ، من تمامِ فلسفة فرانسه را خواندم . ژان پل سارتر را من خوب خواندم و دور انداختم . چون اين آقا اصلاً فرانسه بلد نبوده ؛ نوشته هايش سرتاسر غلط است ؛ آنوقت ادعا هم ميکرده که فرانسوی است . دروغ گفته، اين ماسون غربزده يونانی بوده .

معذالک ، می گفتم که طامت در اصل همان Tomato و همان Potato و همان la Tomato [می باشد] . اما جالب اينکه جمعِ طامت می شود "طامات" ؛ و حتی شما هم که هيچی نمی فهميد اگر کمی دقت کنيد می بينيد که "طامات" همان "دامــاد" است که کاملاً فارسی است . و باز به علتِ پويا بودن زبان ، "طامت" در فارسی شده است "گـوجه" ؛ که به لهجة خراسانی به آن "گـُرجه" می گويند ؛ که به آلمانی می شود die Grosse ، که همان George است به انگليسی و نام شخصی است که در زمانهای خيلی [دور] گـُرجه می فروخته . بعدها که انگليسی های غربزدة ماسونی ، هنــد را تصرف کردند و زبانشان را دخول کردند به هنــدي ها ، از آنجا که حرفِ G خيلی اوقات صدای "ج" می دهد ، پس هنـدی ها به گوجه گفتند:"جـوجه" . و حتی آن را وارد زبان سانسکريت هم کردند . اين را فيلسوف بزرگ هند ، "راج کاپور" هم در يکی از کتابهايش [تأييد] کرده است. اما يک مطلب خيلی جالب اينکه "جوجه" ، ريشه در ذنِ ژاپنی دارد ؛ و بوده است: Jujitso . که بعدها پيشرفت کرد و شد "جودو" ، که در توکيو ، پايتخت ژاپن ، خيلی طرفدار [داشت] . اما اين ژاپنی های چشم تنگ خودشان هم نميدانند که اين کلمه اصلاً فارسی است . حتی نام پايتخت کشورشان هم فارسی است ؛ "توکيو" يعنی : "تو چه کسی را ؟" و با بی شرمی حتی فيلمی هم ساخته اند به اسم: Tokyo Monagatary? ؛ يعنی : موناگاتاری ، تو چه کسی را ؟ ....

بنابراين ، "طامت" همان "داماد" و همان Tomato و همان "گوجه" و همان "گُرجه" و همان George و همان "جوجه" و همان "جودو" است . که تازه همين "گوجه" را مردمِ شيرين لهجة افغانستان می گويند :"بادمجان" .

خُب ، اين همه حرف زدم تازه نصف کلمة "طامه الکبری" را [گفتم] . انشاالله نصفة ديگرش را که مهمتر از نصفة اول است در جلسة بعدی [توضيح] می دهم . حالا هم همگی بفرماييد بيرون ، آب انار مهمانِ آن آقا ؛ که من خيلی دوستش دارم چون خيلی از من تعريف [کرده است] .

والسلام [عليکم و رحمه الله و برکاته]


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


جلسات فردیدیه ( سه )


به نام خدای پريروز . در اين چند روز من مفصلاً ]تحقيق[کردم و به اين نتيجه رسيدم که در دورة تاريخیِ "پس پريروز" ، خدا اصلاً وجود نداشته و ناندرتال ها ، دايناسورها و ماموت ها قبل از خداوند متعال وجود داشته اند ؛ بنابراين پس فردا در آن دنيا ، اصلاً سؤال و جواب ندارند ؛ همينطور کينگ کونگ [خوش به حالشان] . اما من آنها را راحت نميگذارم و همين امروز از همين جا که متشکرم دو نفر بيشتر از دفعة قبل جمعيت آمده ، تکليفِ فلسفة اسلامی و حوالة تاريخی ام را با اين اراذل و اوباشِ بی خدا [تعيين] می کنم . ولی فعلاً برگرديم به ادامة بحث ريشه شناسی تا موقعش برسد .

در مورد طامه الکبری می گفتم . اميدوارم که معنای کلمة "طامت" را بالأخره فهميــده [باشيد] . هرچند که بعيد می دانم ؛ ماموت ها از شما بيشتر می فهميدند . ای کاش آنها که ادعای زبان شناسی و ريشه [شناسی] دارند حالا بودند که من توی دهنشان [می زدم] که بفهمند هيچی نمی فهمند . من ده سال مطالعة مثنوی کرده ام و ريشة همة لغات مثنوی را پيدا کرد[ه ام] . حتی خود حافظ هم اينقدر مثنوی نخواند که من خواندم . من نمی دانم آن وقتها چطور وزارت ارشاد اجازة چاپ اين ... شعرها را می داد . حافظ در تمامِ مثنویِ معنویِ مولوی اش ، فقط يک بيت خوب دارد :

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشــم بيمار تـو را ديدم و بيمار شـدم

که تازه اين يک بيت را هم از امام خمينی [سرقت] کرده است . ای امام عزيز ، سيد احمد فرديد به تو [قول] می دهد که حق تو را از اين ملت ظالم بگيرد . از اين سرقتها کم نبوده ، زياد بوده و هست . مثلاً سعدی در خمسة نظامی اش ، حتی نه يک بيت بلکه فقط يک مصراعِ خوب دارد که آن را هم از جوادی آملی دزديده است :

جان جواد دوش کجا بوده ای ؟!

اما برگرديم به بحث خودمان طامه الکبری .... و اما کلمة "کبری" :

"کُبری" در ابتدا "صُغری" بوده است . و نام دخترِ کوچکی بوده که قدرت تصميم گيری نداشته و نمی توانسته [تصميم] بگيرد و آنقدر بر سر دوراهی می ماند که بزرگ می شود و "تصميم صغری" می شود "تصميم کبری" . و حتی به کتابهای درسی هم راه [پيدا ميکند] . البته گويا در کتابها بالأخره توانست تصميم بگيرد . اما چيزی که مهم است اين که کُبری حالا ديگر برای خودش خانمی شده و بايد او را کبری خانم صدا کرد . پس "تصميم کبری" زشت است ای ماسون ، ای يهودی ، ای غرب زده ؛ بايد بنويسی "تصميم کبری خانم" . چون اسم مادر بزرگ من هم کبری خانم بود ای يونانی .

اما "کبری" از "صَبرا" می آيد . و خودِ صبرا هميشه قبل از "شتيلا" [قرار] دارد . شتيلا همانطور که کاملاً مشهود است ، همان "شليته" است که به فرانسه ميشود : la Chalitet که Qualite هم گفته اند و به انگليسی می گويند : "Shallot" که نام يک جور لباس محلیِ مردم جنوب روسيه است که ما حالا با آن [کاری] نداريم . "صبرا" همانطور که واضح است ، ملغمه ای از "کبری" و "صغری" است و اين نشان می دهد کـه ايـن دو کلمه آنچنان که من[گفتم] در ابتدا يکی بوده اند . بعدها که فلسفة يونان بوجود آمد ، از آنجا که همة يونانی ها يونانی بودند ، عده ای طرفدار کبری شدند و عده ای طرفدار صغری . سردستة کبرائيان ، نامش را گذاشت "کُبرات" . که به مرور زمان و به دليل پوياييِ زبان ، نامش شد : "بقراط" . و بعد در آکادمیِ آزاد اسلامی ، رشتة پزشکی قبول شد و از فلسفه تغيير رشته داد و رفت طبابت . اما سردستة صغرائيان ، حتی نامش را هم از واژة "صغری" برداشت و گذاشت : "سقراط" . و فکر کرد اگر "ص" را "س" کند و "غ" را "ق" ، کسی نمی فهمد که او کيست ! غربزدة بی ناموسِ يهودی نمی دانست که سيد احمد فرديد مُچ او را [خواهد] گرفت. پس کبری همان صغری و در اصل همان "صبرا" است که ريشة روسی دارد و بوده است: Sabrina. و نــام دختربچة کوچکی بــوده کــه شليته می پوشيده و در خانه او را "سابروچکا" صدا می کرد[ه اند] . اما جالب اينکه "Sabrina" جمعِ عاميانة کلمة "سابرين" است . يعنی : "سابرين ها" . و حالا ديگر حتی شما هم که هيچی نمی فهميد، می توانيد بفهميد که "سابرين" همان "صابرين" است که در اصل ريشة عربیِ ميانه دارد . همين لغت به انگليسی می شود: Saber يا Sable که هر دو يکی [هستند] ؛ و به آلمانی می شود: sauber يا sauer که همان "زائــر" اسـت در زبـان اهالی جنوب ايــران و بعدها به پهلوی هم [راه] يافت . نيچه در کتاب چنين گفت زرتشت ، از ايـن کلمة زائـر خيلی اســتفاده مـی کند بـرای توصيفِ "ابـرمـرد" ؛ و حتی بـه لهجة جنوبیِ خـودمـان او را "زار ابرمرد" خطاب می کند. علی ایّ حال ، کبری همان صغری و همان سقراط و همان صبرا و همان Sabrina و همان صابر و همان Saber و sauber و sauer و زائـر است . و نام بانوی شريفه ای بوده به اسم کبری که به نوعی مـار علاقة خاصی داشته و يک روز بالأخره تصميم می گيرد که آن مار را به خود راه بدهد ، پس شليته می پوشد و بعدها به دخترش سابروچکا می گويد که تو [بايد] زن سقراط بشوی غـافل از اينکه چه آدم نانجيبی را می خـواسته دامـادِ خـودش کند . و حـالا معمّا چو حل [گشت] آسـان [شـود] : طامه الکبری همان داماد کبری خانم است که از نوادگانِ Georgeِ گُرجه فروش بوده است . و آدم بسيار بدجنس و شروری بوده که در همة زبانها اسمِ او هست . به لاتين به او می گويند :Tamatus Cuberiatus. پس اگر من شما را [نهی] می کنم که به سمت طامه الکبری برويد ، به اين خاطر است . اين داستان را حتی فيلسوف اسلامی ، حکيم عُمر خطّاب هم در کتاب ارزشمند خود، "اَلمَخارج فی کُلِ دُخول" نقل کرده است : ...هذا الکُبری خانُم يَقولٌ مَعَ البِنتِ الخويش اَلسابروشکا : يا بِنتی ، اَنَ قَريبُ الموت و هذا السُقراطُ مِن اَحسَنِ الّرِجالُ فی کُلِّ بِلاد وَ لاغَير . و اَنَ مايِلٌ بِرؤيَتِ اَنتَ فی لِباسِ العـَروس وَ السُقراطِ فی لِباسِ الطـّامات ...

حالا من بخواهم اين چيزها را برای شما [توضيح] بدهم تا پس فردا طول می کشد شما هم که ماشاالله چيزی سرتان نمی شود . يک کسی به من پيشنهاد کرد که اين حرفها و فلسفه ام را بنويسم و به شکل کتاب در آورم ؛ آغغا جون سرم بشکن ، نرخم نشکن . نوشتن ، کار غربزده هاست ای يهودی ، ای بدبخت ، ای ماسون . اينها تعاليمِ همان دايناسورهای پس پريروز است، ای يونانی . دايناسورها مملکت ما را [خراب] کردند، قبرستانهای ما را آباد کردند. لکن من اعلام خطر می کنم. ای تبريز، ای قم، ای شيراز، ای تهـران، من اعلام خطر می کنم. ای ماموت، ای ناندرتال، ای کينگ کونگ، من اعلام خطر می کنم. آقای ماموت، شما نمی‌خواهی آزاده باشی؛ می‌خواهی توسری خور باشی؟! ای کينگ کونگ، شما نمی خواهی آقا باشی؛ می خواهی هميشه زن ذليل باشی؟! لکن من توی دهنِ اون دايناسور می زنم. من به واسطة اينکه دولت مرا قبول دارد ملت [تعيين] می کنم. من به واسطة اينکه آن آقا که آب انار مهمان می کند مرا قبول دارد، توی دهنِ اسپيلبرگ می زنم. من ژوراسيک پارک تعيين میکنم. ای امام عزيز، والله دروغ چرا ... تا قبر آ آ آ آ ، ما خودمان يک همشهری داشتيم که بلانسبت بلانسبت دايناسور آنجاش را گاز گرفته بود، چشمتان روز بد نبيند، بندة خدا آش و لاش شده بود. خلاصه ما می دانيم چه جانور بی ناموسی است ...

خداوندا ، تو شاهد باش که سيد احمد فرديد ، حجت را بر اين مردم [تمام] کرد. افسوس که زود آمدم و ديگر مجبورم بروم، فلسفة من تعلق به پس فردا داشت. ديدارِ ما پس فردا، ميدان قيامت، بلوار مالک دوزخ، جنب ذغال فروشی يزيد.

والسلام عليک [م و رحمه الله و برکاته]

بايگانی وبلاگ